تبلیغات
بادبادک های رنگی
 
بادبادک های رنگی
چهارشنبه 17 تیر 1394 :: اناهیتا ...
بادبازیگوش

بادبادک را

بادبادک

دست کودک را

هرطرف میبرد

کودکی هایم

بانخی نازک به  دست باد

اویزان!

قیصرامین پور






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 مرداد 1395 :: اناهیتا ...
دوستای عزیزم دلم برای همتون تنگ شده بودد انشالله از دو سه  هفته دیگه دوباره فعلایت وبلاگ رو شروع میکینم
دوستتتتوننننن دارممممممممممممممممممممممممممممممم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 خرداد 1395 :: اناهیتا ...
سلام دوستان عزیزم خیلی وقته وبلاگ رو اپدیت نکردم انشالله در تابستان بیشتر اپدیت میشه و بهتون سر میزنم ممنون از همتون


در ضمن در نظر سنجی هم شرکت کنید عزیزانم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: اناهیتا ...
اهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو
دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر
نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار
خدانگهدار…

♫♫♫

دلت یاس پراحساسه آی مریم نازم
تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه‌سازم
برات ترانه‌سازم تو آهنگی و سازم
بیا برات میخوام از این صدا قفس بسازم
آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق
آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق
آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو
دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر
نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر
من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم
بگو با من عاشق چرا برات زیادم
آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار
اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار
خدانگهدار…

به زودی لینک دانلود این موسیقی در وب گذاشته میشود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 فروردین 1395 :: اناهیتا ...

«نامه شماره 5»
شام ختم آقا جمال از گلویم پایین نمی‌رفت. همه فامیل می‌دانستند من باعث مرگ جمال شده بودم و همه اموال جمال را یک شبه گذاشته بودم کف دست‌شان به‌خصوص سینا - نوه جمال - که می‌گفتند سوگلی جمال بوده و بیشترین سهم ارث به او رسیده. پسری با موهای فرفری آشفته‌ و عینک شکسته و هیکل استخوانی‌که به خودش چیزی شبیه یک بالشتک بسته بود و وقتی می‌نشست، حواسش به بالشتکش بود تا دقیقا زیرش قرار بگیرد. شبیه آنهایی بود که دیسک کمرشان بیرون زده و باید زیرشان نرم باشد، اما خودش برایم گفت روی تخم ‌اژدها خوابیده‌ است! داشتیم شام مرگ جمال را می‌خوردیم که برایم تعریف کرد کنار اتوبان پیدایش کرده و شک ندارد آخرین تخم اژدهای باقی مانده است و از آن روز آن را به خودش در جای گرم بسته است تا بچه اژدهایش دم بکشد. همین که از بالای قاب عینکش داشت نگاهم می‌کرد و می‌گفت فلسفه خوانده است، فهمیدم خودش است! شوهری فیلسوف و افسرده اما پولدار، با سابقه ۱۲ بار خودکشی که ۱۱ بار آن با خفگی بود! هرچند شنیده بودم جوری خودش را می‌کشد که نمیرد و ادا و اطوارش است. فکرش را هم بکنی این‌که با دست دماغت را نیم ساعت بگیری و لپ‌هایت را باد کنی و توقع داشته باشی خفه شوی و فکر کنی از هیچ درزی، هوا واردت نمی‌شود بچه‌بازی است! کمی صندلی‌ام را به سینا نزدیک‌تر کردم که جسم سنگینی میان‌مان افتاد! دختری با شانه‌های پت و پهن طوری خودش را روی میز کوباند و میان من و سینا فاصله انداخت که سینای ریقو را به چند متر آن طرف‌تر پرت کرد. یک‌جوری جلوی سینا از گریه می‌لرزید و تسلیت می‌گفت که فهمیدم قضیه فراتر از یک تسلیت است! می‌شناختمش! ژاله دختر مهین خانم بود. قدیم‌ها ژاله را دخترغولی صدا می‌کردیم چون غیر از دوتا شاخ تمام شرایط یک غول خانم را داشت. خودش را میان ما جا کرد و هر چند ثانیه با هیکلش من را به عقب هل می‌داد. دیگر مطمئن شده بودم ژاله فقط یک دخترغولی نیست بلکه این‌بار پای مثلث عشقی در میان است. فشاری که بین من و ژاله در نزدیک‌تر کردن صندلی‌مان به سینا بود نفسم را گرفته بود. ژاله با پاهایش صندلی‌ام را گرفته بود و من هم با تمام قدرتم یقه‌اش را از پشت گرفته بودم و به عقب می‌کشیدم! سینا برایمان می‌گفت که اگر بچه اژدها به بار بنشیند تمام اموالش را خرجش می‌کند تا دنیا را نابود کند! زیر لب می‌گفتم پسرک دیوانه خیال کرده واقعا در آن تخم بی‌ریخت یک اژدها خوابیده. فوقش یک تخم شترمرغ ۵ زرده باشد که تا الان فاسد شده باشد! ژاله هم درحالی‌که پهلویم را چنگ زده بود زیر لب می‌گفت: «پاتو از ارث سینا بکش بیرون!» شانه‌اش را چنگ گرفتم و زیر لب گفتم: «من اول پیداش کردم!» سینا همچنان داشت خاطرات خودکشی‌های تکراری‌اش را با ذوق تعریف می‌کرد که دیگر تقریبا بیشتر حجم ژاله روی من بود تا حرکتی نکنم و از شدت فشار، سینا هم از کبود شدن تدریجی‌مان تعجب کرده بود. بالاخره سینا بالشتک را باز کرد و تخم اژدها را روی میز شام گذاشت تا لمسش کنیم. ژاله تخم اژدها را برداشت و اینور آنورش کرد. سینا از ترسش از جایش بلند شد که ژاله تخم اژدها را به طرفم انداخت. یک دور بالا پایینش کردم و دوباره به طرف ژاله انداختمش. ژاله داد می‌زد سینا مجبور است یکی از ما را انتخاب کند تا تخم اژدهایش را به زمین نزنیم! دوباره تخم اژدها را پرتاب کرد و من هم یک دور روی انگشتانم می‌چرخاندمش و برای ژاله پرتش می‌کردم که سینا داد زد: «ژاله!»
باورم نمی‌شد که یک غول را به من ترجیح داده بود! آن‌قدر جا خوردم که تخم اژدهای قلابی‌اش را به زمین زدم تا بفهمد تخیلاتش سرکاری بوده. ژاله خودشیرین هم فکر ‌کرد اگر خودش را روی تخم اژدها بیندازد جلوی ضربه را گرفته، خودش را پرت کرد روی تخم اژدها و خب، واقعا یک تخم اژدها بود که بچه اژدهای تا نیمه تکمیل شده زیر ژاله تبدیل به برگه اژدها شد و خفه شد. سینا هنوز هم شاکی خصوصی من و ژاله است و پلیس اینترپل به جرم قتل آخرین بازمانده دایناسورها هنوز دنبال‌مان است! شاید دوست داشتی پدرت یک فیلسوف باشد اما با تمام خستگی در شوهریابی با مردی لطیف آشنا شدم که...
فعلا- مادرت

ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 26 اسفند 1394 :: اناهیتا ...

نامه شماره چهار «جمال پخته»

همه چیز از آن فال لعنتی شروع شد! آن چند ماهی که خاله شهین در خانه ما چنبره زده بود یکسره فال قهوه به خوردمان می‌داد. خاله شهین هم دروغگو بود، هم وراج و هم دارای لکنت زبان! ترکیب یک آدمی که با لکنت یکسره دروغ وراجی کند ترسناک است اما در آخرین فالش شوهرم را ته فنجان دید! ابروهایش را درهم کشید و داد زد: «اول اسس‌سمش ج داره!»
کله‌اش را در فنجان فرو کرد و دوباره جیغ زد: «خییییلی دوستت دارره!» باورم نمی‌شد! یعنی یک بی همه چیز این‌قدر دوستم داشت و زبان باز نمی‌کرد! فنجان را از دستش قاپیدم و بین یک مشت لکه قهوه‌ای دنبال پدرت گشتم. تلاشم بی‌فایده بود. باید پیدایش می‌کردم. دفترچه تلفن خانه را برداشتم و به دنبال اسم‌هایی که با «ج» شروع می‌شد گشتم. فقط یک نفر بود؛ آقا جمال!
حتما خودش بود. شماره‌اش را برداشتم و پیامکی برایش نوشتم: «منم همین‌طور جمال!» چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که جوابم را داد: «چی؟»
انگار زیادی تودار بود. لب‌هایم را شتری کردم – یعنی هر وقت بخواهم تأثیرگذار شوم نمی‌دانم چرا این کار را می‌کنم – و پیغام دوم را نوشتم: «از احساست خبر دارم! سخت نگیر، بیا منو بگیر»
سریع جواب داد: «جدی؟! بگیرمت؟ امروز کجایی؟»
باورم نمی‌شد او هم مثل من این‌قدر حالت ازدواج پیدا کرده است! یک بند برایم پیغام می‌داد و می‌پرسید «هانی؟ مرد پخته دوست داری؟» در پیغام‌های بعدی فهمیدیم همان شب هر دو به عروسی مارلون و سیما دعوتیم و می‌توانیم همان‌جا ازدوجمان را یکسره کنیم!
آن شب عکسی از جمال نداشتم تا پیدایش کنم و فنجان قهوه‌ام را با خودم برده بود و هر کسی را می‌دیدم ته فنجان را نشانش می‌دادم و می‌گفتم: «این آقارو ندیدید؟»
خاله شهین هم که با ۵ کیلو موی مصنوعی رو سرش تعادل راه رفتن نداشت، هرچند دقیقه روی زمین پخش می‌شد و حرص می‌خورد که پدر شوهرش بالای طاقچه اتاق عقد نشسته و پایین نمی‌آید چون می‌خواهد قدش بلندتر از داماد باشد! خاطرم آمد که پدر شوهرش کوتوله بود. خاله شهین گفته بود قد پدرشوهرش تا زانوهای زن مرحومش هم نمی‌رسیده و عادت داشته برود روی طاقچه و کمد بایستد تا قدش به زنش برسد. خاله می‌خندید و می‌گفت برایش عجیب است پدرشوهرش چطور توانسته با این قد و قواره آن هم از بالای کمد و طاقچه، پنج پسر غول از خودش به بجا بگذارد. میان حرف‌های خاله شهین بالاخره جمال پیغام داد در اتاق عقد منتظرم است. تا وارد اتاق شدم کفشم به لوله‌ای که روی زمین افتاده بود گیر کرد و به زمین خوردم. سرم را بالا آوردم و دیدم لوله یک طرفش به پیرمردی که روی طاقچه نشسته و یک طرف دیگرش به یک کیسه آویزان زرد رنگ وصل بود! یکجوری تن و بدنش می‌لرزید که آدمیزاد دچار خطای دید می‌شد! چشمم را گرداندم تا به دنبال جمال بگردم که پیرمرد گفت: «کی ازدواج کنیم؟»
گند زده بودم! جمال همان پدر شوهر خاله شهین بود! مردک آن‌قدر پخته شده بود که ماهیچه‌هایش مغز پخت شده بودند و کنترل رساندنش تا دستشویی را نداشتند! دستکم ۱۰۵‌سال داشت و از بس استخوان‌هایش در هم رفته بود دیگر
۳۰ سانت بیشتر نداشت. کله کچلش را خاراند و گفت: «بیبی کی بگیریمت؟»۳۰ سانت اعتماد به نفس چروکیده که آب زیر پوستش به یک ته استکان هم نمی‌رسید از من درخواست ازدواج می‌کرد! یعنی اگر جمال پدرت می‌شد، شاید دیگر نمی‌شد برای تو نامه بنویسم! کلا نمی‌شد. امکانش نبود اصلا با آن وضع پدر شود!
خنده‌ام گرفت و گفتم: «آخه شما هنوز کوچیکی! بذار ۳۰‌سال دیگه بزرگ شدی بیا!» سرخ شد و همراه با کفی که از گوشه دهانش تولید می‌کرد از بالای طاقچه داد می‌زد: «میگم بیا بگیرمت!»
گندی بود که خودم زده بودم. چند قدم عقب رفتم که بیشتر عصبانی شد! از جایش بلند شد و چند لوله و ماسک اکسیژن و کیسه آب گرم از زیرش افتاد. خیز برداشت تا از طاقچه به سمتم بپرد. خواستم جلویش را بگیرم که پرید! ارتفاع طاقچه تا زمین یک مترو نیم بود و می‌توانی تصور کنی این ارتفاع، برای یک آدم ۳۰ سانتی عدد کمی نیست. چیزی ازش نماند و لهیده شده بود.باورم نمی‌شد اما ازدواج من تا آن روز دو کشته به جا گذاشته بود اما با دیدن سینا – نوه جمال – در مراسم ختم جمال فکر کردم پدرت باید یک فیلسوف باشد…
تا بعد – مادرت

ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 اسفند 1394 :: اناهیتا ...

پیام نوروز این است
دوست داشته باشید و زندگی کنید ، زمان همیشه از آن شما نیست . . .

 گر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد
پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند . . .

هموطن نوروز تو پیروز باد / ای وطن هر روز تو نوروز باد
بعد از این هر روز بهتر روز ما / جاودانه تا ابد نوروز ما . . .
سال 1395 بر شما مبارک

 


یا زهرا (س)
هر سال منم عبد عطایت مادر
خوشبخت شدم من از دعایت مادر
نوروز که قابلی ندارد بی‌بی
صد عید ، الهی به فدایت مادر . . .

 

پیامک تبریک سال 1395, اس ام اس تبریک عید

نوروز بر شما مبارک

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 اسفند 1394 :: اناهیتا ...
[]



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 اسفند 1394 :: اناهیتا ...

پرواز شماره ۱۵۲۳ به مقصد فرانسه که پرید دیگر کامران را ندیدم.خانوادگی آمده بودیم فرودگاه استقبال خاله شهین وراج. وقتی از ایران رفت همه در فرودگاه برایش گریه می‌کردیم اما تا یک هفته به خاطر خلاص شدنمان به همدیگر شام ‌دادیم! حالا بعد از۸ سال به جرم وراجی‌های قطع نشدنی‌اش و اخلال در نظم کشور، دیپورت شده بود! دایی منوچهر بسته پنبه‌اش را دستش گرفته بود و با دهن کجی بین همه‌مان پخش می‌کرد تا در گوشمان بگذاریم. می‌گفت این پنبه‌ها مثل آن ۸ سال پیش نیست و از مالزی آورده است و صدای شهین را از پشتش پس نمی‌دهد. پنبه‌ها را در گوشم گذاشتم و از سر بیکاری تصمیم گرفتم تیری در تاریکی حواله یافتن شوهر بکنم. قیافه‌ام را شبیه طلبکارهای گمکرده کردم و از اطلاعات فرودگاه خواستم به انگلیسی شوهرم را پیج کند! با خودم گفتم شاید بین این جمعیت یک خارجی بی پدرمادر پیدا شود که بخواهد شوهر من شود! به پیشخوان اطلاعات تکیه داده بودم و منتظر بودم که یک چرخ باربری چمدان به پهلویم کوبیده شد و من را پخش زمین کرد و چمدان‌هایش روی نعشم ریخت. از درد احساس می‌کردم نیمی از چرخ در پهلویم گیر کرده. پسری مو طلایی که چرخش را به من زده بود بالای سرم آمد. کمی خم شد تا هوشیاری‌ام را بسنجد که یقه اش را گرفتم و گفتم: « ازدواج کنیم دیگه؟» نگاهی به یقه‌اش و بعد من کرد و چیزی گفت که نشنیدم. خودم هم می‌فهمیدم بی‌شوهری کمی به سمت وحشی‌گری سوقم داده اما زمان هم برایم تنگ بود. مردک کمرنگ سرجایش میخکوب شده بود.یقه‌اش را ول کردم تا چمدانش‌هایش را از رویم بردارد و روی چرخش بگذارد. از جیبش کاغذی در آورد و نشانم داد. روی کاغذ نوشته بود: «مارلون عزیز از اینکه نتوانستم بدرقه‌ات کنم متاسفم.اسماعیل تو را بی‌دردسر از گیت رد می کند.نگران چیزی نباش!»از پرواز فرانسه جا مانده بود. دو سه باری یادداشت را خواندم تا کمی فکر کنم.سرم را بالا آوردم و گوشه لبم را جمع کردم تا خنده‌ام نگیرد و به انگلیسی گفتم: «من اسماعیل هستم!ولی جا موندی.»مارلون بوی عجیبی می‌داد! بوی گندیدگی و رطوبت. سخت راه می رفت و وقتی حرکت می‌کرد انگار سنگ و آهن روی زمین کشیده می‌شد! تعادل نداشت و هیکلش یکجور عجیبی کج و کوله و نافرم بود و قسمت‌هایی از بدنش زیادی بیرون زده بود! برایم اینها مشکلی نبود. فوقش یکبار می‌دادیم بهروز که با تنفس مصنوعی‌،‌ یکدستش کند! مشکلم این بود که مارلون انگار لال بود و با اعتماد به نفس یکسره بی‌صدا حرف میزد! این را وقتی مطمئن‌شدم که مارلون را به خانواده‌ام در فرودگاه نشان دادم و همه مات و مبهوت نگاهش می‌کردند که چه می‌گوید. مارلون هم از اینکه هیچکداممان متوجه زبان بی صدایش نمی‌شدیم کلافه شده بود. داشتن یک شوهر بی صدا بد نیست اما حوصله سر بر است! همه خاصیت یک فرانسوی هم به ژیغلی پغلی گفتنش است که راه به راه در فامیل حرف بزند و پزش را بدهی. سرت را درد نیاورم اما زندگی من به خاطر یک بسته پنبه مالزیایی خراب شد! در خانواده فقط خاله شهین و دخترش پنبه در گوششان نبود و حالا مارلون داماد خاله شهین است! مارلون واقعا به دنبال یک‌دختر ایرانی برای ازدواج می‌گشت تا راحت‌تر قاچاق آثار باستانی کند اما دلش یک زن کر نمی‌خواست! درواقع آن شب مارلون لال نبود، ما خانوادگی با آن پنبه‌های لعنتی کر شده بودیم! سیما،دختر شهین هم درعرض یک ربع تنور را چسباند و مارلون دامادشان شد. هرچند سیما شانس نیاورد دو روز ‌بعد موقع رفتنشان به فرانسه، مارلون به خاطر جاساز کردن نصف تخت جمشید در خودش بازدداشت شد. هنوز هم مارلون و سیما و بچه‌هایشان آثار باستانی در خودشان جا ساز می‌کنند و می‌دزدند و همه‌شان از بس ستون در خودشان جا دادند فرم آدمیزاد ندارند و کش آمدند! مارلون هنوز هم من را اسماعیل و گاهی اسی خانوم صدا می کند. خاله شهین هم از ذوق شوهر کردن دختر زشتش لکنت گرفت! اولش خوشحال بودیم از وراجی‌هایش خلاص شدیم اما بعدها مجبور شدیم همان حرف‌ها را با ده بار تکرار گوش کنیم! می دانم شاید دوست داشتی پدرت یک نژاد فرانسوی بود اما فکر کردم باید با یک مرد پخته آشنا شوم که جمال را دیدم…
تا بعد-دلتنگت مادرت

ادامه دارد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 بهمن 1394 :: اناهیتا ...
در اینجا به نمایش دادن بخش دوم نمادهای فراماسونری در سریال پر طرفدار قهوه تلخ می پردازیم برای مشاهده نمادهای اولیه این سریال به بخش اول آن مراجعه کنید. سریالی که این روزها با تبلیغات میلیاردی خود به اوج شهرت و فروش رسیده است.







عکس روی کاور مجموعه هفتم قهوه تلخ که به طور کاملا اتفاقی، دو نفر از بازیگران، فقط چشم چپشان نمایان است . این که نماد چشم چپ به چه معناست در قسمت دوم به آن پرداخته شده است .




در یکی از پلان ها در یکی از قسمت ها به طور کاملا اتفاقی در دقیقه ۱۳ و ثانیه ۱۱ ،تصویر از دو ستون، گرفته میشود که اگر فرض کنیم که طراحی ستون ها ماسونی نیست اما چه جالب است که در چه دقیقه ای اتفاق می افتد . اعدادی که برای فراماسون ها و گردانندگان اصلی آن یعنی یهودیان منحرف، اعدادی مقدس است .

چرا ۱۱ و ۱۳ برای یهودیان منحرف (گردانندگان فراماسونری ) مقدس است ؟

عدد ۱۱:

 

آنان معتقد اند که در ابتدای ورودی معبد سلیمان دو ستون یکی به رنگ سفید و دیگری به رنگ قرمز قرار داشته است و حال اگر این دو ستون را در کنار هم بگذاریم میشود دو تا ۱ و این دو تا ۱ در کنار هم عدد ۱۱ را تشکیل میدهند. نام این دو ستون بوآز و جاشین است . در واقع این دو ستون دروازه وردی جن ها به دنیای انسان هاست .




عدد ۱۳ چرا مقدس است ؟

. در زمان یکی از پادشاهان ایرانی -احتمالا- خشایار شاه، در آن زمان قرار بوده که به روم حمله بشود. یکی از وزرا یا نزدیکان شاه، گوشزد میکند که کشور الان نیاز به حمله به روم را ندارد و شاید امپراتوری تضعیف شود و شاه نیز قبول میکند که حمله نکند. اما یهودیان چون با رومی ها دشمنی داشتند و دشمن دیرینه یکدیگر بودند؛ میخواستند که شاه به روم حمله کند. برای این کار طی نیرنگی به شاه نزدیک شدند و پس از خوراندن شراب به شاه در روز ۱۲ فروردین، حکم قتل ۷۷ هزار ایرانی که مخالف یهودیان دربار بودند را از شاه گرفتند و روز ۱۳ فروردین حکم را اجرا کردند. به خاطر همین است که ۱۳ برای ایرانی ها نحس است و به همین دلیل ۱۳ از اعداد مقدس آنان شد چرا که آن دو نفر یهودی در روز ۱۳ خدمت بزرگی به قوم یهود کردند که البته قبر این دونفر هم اکنون در همدان است و در پروژه از نیل تا فرات اسرائیل، میخواهند این قسمت از ایران را جدا کنند چرا که مقدس ترین مکان بعد از اورشلیم، همین منطقه درهمدان است.


—————————-

در هنگام ورود کاراکتر “بلوتوث” به داستان، وی شعری میخواند که بسیار عجیب است . که چه قدر جالب است که یک یونانی چنین شعری را درباره مشرق و سرزمین امن و موعود میخواند :




سرزمین امن و قرار ؟ پرندگان مهاجر ؟ . چقدر جالب و اتفاقیه که این جملات ما را به یاد رژیم اسرائیل می اندازد . که مردمانش مهاجرانه به آنجا رفتند . البته این فقط یک تحلیل است نه تعمیم و همه میدانیم که اتفاقی است .

—————————-



در هنگام ورود کاراکتر بلوتوث به داستان وی به یکی از بازیگران، یک زیتون میدهد . چقدر جالب است که زیتون (اگر اشتباه نکنیم )عبری آن همان “موسی” (ع)، پیامبر قوم یهود میشود  . و به طور اتفاقی زیتون در پشت دلار های آمریکا به شکل جالی به کار رفته مثلا در پشت یک دلاری در سمت راست ۱۳ برگ زیتون دیده میشود. البته تا آنجا که بررسی کردیم در طرح های قدیمی هیچ کدام از تاج هایی که سزار های یونانی بر سر میگذاشتند میوه زیتون نداشت شاید هم ما ندیدیم !



—————————-

در پلان های متعدد این سریال کاراکتر بلوتوث مدام دست راست خود را به بالا میبرد که بسیار بسیار اتفاقی با یاد واره جرج واشنگتن (ماسون اعظم که دارای نشان ۳۳ ماسونی بود ) در آمریکا تقارن دارد . البته خود مردم آمریکا هم از دیدن این یادواره در هنگام رونمایی تعجب کردند.




و آدم تعجب میکنه که چقدر جالب و اتفاقی است که یادواره جرج واشنگتن هم با مجسمه بز بافومت شباهت بالایی دارد :


این  شباهت را در خود وبسایت های انگلیسی زبان هم بررسی کردن  بسیار جالب و قابل تامل بود  . اما اونم اتفاقیه .

یکی از دوستان محقق خواستن که این عکس در مطلب درج بشه که البته اتفاقیه .

این تصویر نماد حالت ایستادن ماسون های اعظم (آنان که درجه ۳۳ دارند) است این فقط یه نکته بود حالا واقعا چه ارتباطی داره ؟ هرکس خود میداند. و البته حتی اگر هم ارتباط داشته باشد کاملا اتفاقی است .


—————————-

یکی دیگر از سخنان اتفاقی و جالب کاراکتر بلوتوث سخنانی که در باب کشتن افراد میزند :

چقدر واقعا جالب و اتفاقی است که تنها کسی که از آغاز خلقت تاکنون چنین کاری کرده کسی نیست جز شیطان ! و بسار جالب است که در هنگامی که بلوتوث میخواهد از کاخ برود؛ او میگوید من رو هرگز با این ها مقایسه نکن من از همه این ها بدترم ! .

—————————-



انگار مسائل جالب در این سریال تمامی ندارد. دریکی از پلان ها، به طور کاملا اتفاقی در دقیقه ۱۳، بلوتوث به یکی از بازیگران میگوید که بند پشت لباس من رو ببند. هنگامی که کاراکتر مذکور در حال بستن بند است یک نشانی شبیه هلال در پشت بلوتوث میبیند که این نشان، علامت فردی است که قرار است این مملکت رو به اوج اقتدار خودش برساند  . چقدر اتفاقی این حرکت به امام زمان (عج) تشابه دارد که بر روی صورت خود یک خال دارد و قرار است بیاید تا جهان را از دست ظالمان خارج سازد . چه قدر اتفاقی!!!

—————————-


(مسیح ترسیم شده توسط غربی ها، بلوتوث، و بز بافومت . هرسه در حال نشان دادن علامت بافومت)


بلوتوث نقش شیطان (منجی در تفکر مدرن و فراماسونری) را بازی میکند ( چهار شیطان موعود تفکر مدرن، دمون، سیطن، لوسیفر و دویل است)


مستشارالملک نقش یک فراماسون را بازی میکند که در پی به قدرت رساندن بلوتوث است همان که قرار است ایران را نجات دهد و آن ماسون کسی نیست جز محمد علی فروغی. که آنان تشابه چهره ی بسیاری نیز دارند و البته لپ تاپ مستشارالملک نیز نماد پیش بینی های اجنه برای یک ماسون ۳۳ درجه است که آنان برای پیش بینی آینده از علم اجنه استفاده میکنند.

شپر دربار، ظاهرا نقش یک یهودی مارانوس را (یهودی که دین خود را مخفی میکند تا به اهدافش برسد ) یا کابالیست را بازی میکند و همسر او نیز مانند اجنه ها قدرت یش بینی و دیدن حوادث در حال رخداد در دیگر مکان ها را دارد. همچنین این دو کاراکتر با شخصیت های استر و مردخای که دو یهودی نفوذی در دربار هستند نیز تقریبا صدق میکند . و نکته دیگر این که کاراکتر آشپز دربار تنها کسی از درباریان است که شاه را به نام کوچک خود در هنگام حضور او صدا میزند که باز در این نشان نماد نفوذی بودن آن ها دیده میشود که البته این نشان آخر خیلی مد نظر نیست.


-------------------------------------------

دربار حاکم بر تهران قدیم، نقش دولت ایران کنونی را ایفا میکنند. خب این مهم نیست به هر حال شاید فردی بخواهد دولت را نقد کند اما مهم اینجاست که بلوتوث قرار است در آینده به واسطه ماسون اعظم (مستشارالملک) آن حکومت را نابود و حکومت مد نظرشان را برجامعه حاکم کنند که همان حکومت شیطانی است .

و اما اتفاقات قسمت چهارم مطلب . خیلی از دوستان ما تاکید داشتند که تنها به نماد شناسی و نماد های درون سریال توجه نشود بلکه اساس این تفکر و سیر کلی آن یا به تعبیری نقد استراتژیک آن، مد نظر قرار بگیرد. که در این قسمت ما هم نماد شناسی را به شکل کلی بررسی و هم نقدی که همکاران برای ما فرستاده اند را منتشر میکنم:

تیتراژ سریال. یک کد اتفاقی بسیار جالب در تیتراژ سریال وجود دارد . در تیتراژ آغازین قهوه تلخ تنها کسی که به دوربین نگاه نمیکند کاراکتر بلوتوث است که وی در حال نگاه کردن به جایی دیگر است . این حرکت یعنی نگاه مخفی به شیطان . که مصداق بارز آن تابلوی مونا لیزا (Mona Lisa) است. که با لبخندی در حال نگاه کردن به سمت چپ است . نکته بسیار جالب و اتفاقی این دو طرز ایستادن این دو است که با ذره ای قیاس، نوع  ژست یکسان این دو مشخص میشود


در یکی از قسمت های مجموعه پنجم تصویر به روی علامت بافومت که ریشه ی چند هزار ساله کابالیستی دارد کشیده میشود. این نماد یکی از خدایان این تفکر است که فراماسونری هم آن را استفاده میکند.

در قسمت ۵۲ از دقیقه ۱۳ تا حدود ۱۶ دست کاراکتر بلوتوث بار ها و بار ها به شکل نماد بافومت بالا می رود . این درحالی است که دست دیگر کاراکتر ها به شکل عادی بالا میرود. نماد بافوموت یک نماد با ریشه چند هزار ساله است که در تفکر باستان در بابل یا مصر به عنوان یکی از نماد های شیطان پرستیده می شده است . این نماد در حالی به شکل اتفاقی بار ها نشان داده میشود که در قسمت های قبلی از کارکتر بلوتوث ما نماد های ماسون ۳۳ درجه، و توصیفات شیطان را دیده ایم، بازهم اتفاقی!

در همان قسمت ۵۲ کارکتر داموس الملک در دقیقه ۲۱ و ۴۸ ثانیه، جمله ای را میگوید که اولا اتفاقی است و در ثانی خیلی جالب و تامل برانگیز است . به مکالمات توجه کنید :

مستشارالملک: برمیگردیم سر بحث اصلی خودمون، این جا ما در واقع جمع شدیم و فلسفه …یعنی ما میخوایم این جا یک تصمیم گیری هایی بکنیم که حقوق رعیت رو بهش بدیم .

داموس الملک : احسنت، احسنت. آفرین آفرین. به جان مادرم رعایت حقوق از همه چیز مهم تر است .

(موهای داموس که به شکل یهودی ها ترسیم شده)

اما چرا عبارت “به جان مادرم ” مهم است؟ اولا باید به خود کارکتر ” نوستر آقاخان داموس الملک” توجه کنیم . وی در سریال کیست و چه نقشی دارد .اولا چه قدر اتفاقی نامش به “مایکل دی نوسترا داموس” شباهت دارد .نوسترا داموس کیست ؟ بر اساس آنچه که در برخی کتب هست؛ وی بعد از مشکلاتی که به علت مرگ خانواده اش پیش آمد راه جادوگری یا به تعبیر دیگر جن و جن پرستی را پیش گرفت و کتاب شعری نوشت که در آن به قول خودش برخی اتفاقات را درج کرده بود . اما بعد ها یعنی اخیرا کتاب دیگری را از او پیدا کردند که بعد از بررسی های دقیق مشخص شد که روز پایان دنیا در آن درج شده (!).

عجب! بعد از اندی سال در کتابخانه رم کتابی به شکل اتفاقی آن هم زمانی که جهان غرب نیاز دارد به این که پروژه  خود را جلو ببرند از وی پیدا میکنند.واقعا اتفاقات جالب در کل دنیا تمامی ندارد. اما خود نوسترا داموس همان طور که گفته شد یک یهودی کابالیست (فردی که تحت تفکر شیطانی قرار دارد ) است . حال نگاه کنید که این دو از نظر نوع لباس چقدر اتفاقی شبیه هم اند.

و دقیقا شخصیت داموس الملک در حال بازی کردن نقش نوسترا داموس است . فردی که پایان دنیا را پیش بینی کرد. ببینید لازم نیست که کاراکتر مذکور در فیلم دقیقا پایان دنیا را پیش بینی کند بلکه خود لفظ “  نوستر آقاخان داموس الملک” شما را به یاد پیش بینی های مایکل دی نوسترا داموس می اندازد.

و اما ماجرای “به جان مادرم ” . همان طور که گفته شد این کاراکتر در سریال دقیقا نقش آن شیطان پرست کابالیست را بازی میکند . بنابراین تمام خصویات وی هم باید با او یکی باشد . کابالیست ها و افرادی که به تفکر غرب منحرف معتقد هستند این باور را دارند که از ازدواج بین “ایسیس ” و “اسیریس” که خواهر برادر اند و جز خدایان مصری به شمار میایند؛ از ازدواج این دو “هروس” (خدای خدایان) به دنیا می آید. اما اسیریس که مذکر است؛ عوامل بارداری ایسیس را به خاطر توطئه برادرش “ست” نداشت، و به همین دلیل عملا نمیتوانست عامل بارداری ایسیس شود. به همین جهت کابالیست های شیطان پرست معتقد اند که شیطان در نطفه هروس شریک شده و عملا ایسیس بیو  یا بدون شوهر توانسته هروس را به دنیا بیاورد ( که بعد ها خداوند متعال برای این که ضربه سنگینی به آنان بزند مسیح (ع) را واقعا بدون پدر از جانب حضرت مریم (ع) به دنیا میآورد) .

و حال همان طور که در گفت و گوی بین اعضای شورا گفته شد؛ داموس الملک بی هیچ دلیل و ضرورتی از عبارت “به جان مادرم ” استفاده میکند . چرا که این تفکر هیچ پدری ندارد. و دقیقا وقتی از موسس برج آزادی در آمریکا سوال کردند که این چهره ی چه کسی است که طراحی کردید گفت این چهره مادر بیو من است بعدا متوجه شدند که مادر او اصلا بیو نیست و او هم منظورش ایسیس خدای شیطانی تفکر باستان است . اما اگر درک این مطلب سخت است باز جمله داموس را مرور کنید چه دلیلی دارد که داموس در آن زمان چنین سخنی را بگوید (کم کم لایه های اتفاقی و پنهان این سریال در حال ظاهر شدن است ) .

در قسمت ۷۴ در دقیقه ۲۶ و ۴۰ ثانیه اتفاق جالبی می افتد، قبل از آن کاراکتر ” فخرالتاج ” در حال تعریف از خود است بعد از آن مستشارالملک به نازخاتون که در کنارش است میگوید که :

” میگم که شما دست گل خاله جان را بفشارید . ”

در این هنگام ( ۲۶ و ۴۰ ثانیه ) این دو به شکل فراماسون ها دست میدهند و دوربین در این لحظه به نمای عقب تر منتقل میشود. جدی چه دلیلی داشت اصلا این دو دست بدهند و چرا در هنگام دست دادن از نما باز تر که دست این دو مشخص است منتقل میشود ؟  پاسخ به این سوال مشخص است این هم اتفاقی بوده .

در قست ۴۹ در دقیقه ۱۹ و ۴۹ ثانیه کاراکتر قرقی دستان خود را به شکل علامت کرناتو (شاخ شیطان) باز میکند. هرچند که نشان دادن این علامت با دو دست نشان فراماسونری نیست اما به هر شکل قابل توجه است .


درباره تاریخ نوسی در قهوه تلخ : یکی از بازدیدکنندگان مطلب جالبی را طی یک ایمیل فرمود که اتفاقا چند نفر دیگر هم به آن اشاره کرده بودند . اگر توجه کرده باشید در سریال قهوه تلخ فردی به نام “گنجشک” مسئول نوشتن تاریخ است اما به چه شکلی؟ وی هرچه را که دیگران توصیه کنند مینویسد و یا حذف میکند و تقریبا میتوان گفت تاریخ ثبت شده در این سریال تقریبا دروغ و پر از تحریف های متعدد است . اما نکته اینجاست که افراد پژوهش گری که این مطلب را به ما گوشزد کردند تاکید کردند که در زمان بحث با برخی از افراد درباره مسائل تاریخی طرف مقابل آنان بار ها به ماجرای قهوه تلخ اشاره کرده بودند و گفته بودند که از کجا معلوم که تاریخ اسلام همه اش مانند قهوه تلخ دستکاری و تحریف نشده باشد و تاریخ نویسان دستی در حقایق اصلی نداشته باشند؟ این اتفاق همان طور که گفته شد برای چند نفر افتاده بود. عجیب است که این سریال چه تاثیری در باور آنان نسبت به تاریخ گذاشته است . آن جا که ما میگوییم ضمیر ناخود آگاه همین است همان جایی که فرد باوری از وی به دلیل انگاره های نادرست مثلا در این سریال از بین می رود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 بهمن 1394 :: اناهیتا ...
اینم قسمت دوم داستان چگونه با پدرت اشنا شدم؟ یا همون نامه ها

زن عمو صفورا را هم بد موقع مرد! ‌از این‌که برایش گریه‌ام نمی‌گرفت معذب بودم و مجبور بودم هر وقت جمع به اوج هیجان می‌رسید و یکهو از بغض می‌ترکید، لب‌هایم را الکی بلرزانم که یعنی بغض امانم را بریده و بدوم سمت اتاق زن عمو! اتاقش پر بود از کوبلن‌های نیمه دوخته شده و عکس‌های پسرش بهروز. روی تختش ولو شدم و تمرین باد کردن آدامس کردم. نه این‌که فکر کنی مادرت در آن سن و‌سال بچه بازی‌اش گرفته بود، نه! از آن جهت که اگر قرار بود با مردی آشنا بشوم به نظرم مهارت آدامس باد کردن جلویش می‌توانست حرکت فریبنده و اغوا‌کننده‌ای باشد. داشتم لحظه مردن صفورا را تصور می‌کردم که از زیر تخت صدایی به گوشم رسید. شبیه صدای دندان قروچه موش خانگی‌ام بود که حالا نوه‌اش دست توست. دستم را زیر تخت بردم. به چیزی خورد که بزرگتر از یک موش بود! خیلی بزرگتر. چیزی که هم لباس داشت، هم عینک و در برخی نواحی مو! با ناخن‌هایم چنگش گرفتم تا فرار نکند و سرم را به زیر تخت بردم. صحنه‌ای دیدم که فراموشم نمی‌شود. یک مرد با لباس خلبانی درحالی‌که تعدادی عکس را توی دهانش چپانده بود زیر تخت صفورا پنهان شده بود.
کامران بود!‌ خواهرزاده صفورا. از زیر تخت بیرون آمده بود و روبه‌رویم نشسته بود. چند‌سال قبلش همینجا او را دیده بودم. آن موقع‌ها آن‌قدر زشت بود که هربار بعد از دیدنش تا یک هفته غذا از گلویمان پایین نمی‌رفت. اما حالا انگار با آدم جدیدی روبه‌رو شده بودم. جنتلمنی با ‌موهای خوش‌حالت، دماغ سربالا، دندانهای ردیف و خلبان! همین‌که یادم افتاد خلبان است ناخودآگاه آدامسم را جلویش باد کردم. خنده‌اش گرفت. تا خندید دیدم تکه‌ای از عکس بهروز لای دندان جلویش
گیر کرده! گفتم: «یه تیکه بهروز لای دندونتون مونده!»
با ناخن دندانش را پاک کرد و گفت: «‌نمی‌دونم چرا عکسای بهروز خیلی‌ام دیر هضمه!»
حرفش را نفهمیدم! ‌لباسش آن‌قدر شیک و درجه یک بود و بوی هواپیمای نو می‌داد که دوباره آدامسم را باد کردم! برایم تعریف کرد که مستقیم از پرواز توکیو آمده این‌جا، باز آدامسم باد شد! و فردا برمی‌گردد به ایتالیا، آدامسم بیشتر باد شد! کلاهش را برداشت و دستی در موهایش کشید، آدامسم آن‌قدر بزرگ شده بود که فاصله میان من و کامران را پر کرده بود! عینک دودی خلبانی‌اش را در جیب کتش گذاشت. دیگر دهانم داشت کف می‌کرد که ترکاندمش! هیچ‌وقت نمی‌دانستم که این‌قدر عقده مال دنیا و ظواهر شیک را دارم که بعد از ۵دقیقه ملاقات با یک خلبان تا این سطح از اغواگری را جلویش راه بیاندازم! سعی کردم هول‌بازی
در نیاورم، اما در پس ذهنم تصمیم گرفتم با کامران ازدواج کنم. قبل از این‌که چیزی بپرسم خودش برایم تعریف کرد خاله صفورایش گنجینه‌ای از عکس‌های دوران قیافه چندش کامران داشته است و حالا می‌ترسیده عکس‌هایش بعد از مرگ خاله‌اش بیفتد دست این و آن! می‌گفت عادت دارد عکس‌های گذشته‌اش را بخورد چون اینطور از نابودی‌شان مطمئن‌تر است و همه‌شان را با دستان خودش درون خودش حل و تبدیل به نیستی کرده. هرچند از نظر من با دستانش که نه با یک جای دیگرش این پروسه حل کردن را انجام می‌داد و به آن چیزی که تبدیلش می‌کرد اسمش نیستی نبود، یک چیز دیگر بود! خلاصه اگر کامران پدرت بود می‌توانستی افتخار کنی پدرت به کود انسانی می‌گوید نیستی!
چند روزی خودم را به کامران چسباندم تا ازدواجمان را با او درمیان بگذارم. هرجا می‌رفتیم مدام با دو دستش درهای خروجی‌اش را نشانم می‌داد. می‌گفت قبل از این‌که خلبان شود به امید این ژست و اداهای نشان دادن درهای خروجی و پانتومیم ماسک اکسیژن و پخش کردن آبنبات مرارت‌ها کشیده تا خلبان شود اما آخرش فهمیده اینها کار مهماندار است و راه را عوضی آمده! خلبان دیوانه نه‌تنها عادت کرده بود عکس‌های قدیمی‌اش را بخورد بلکه هر وسیله‌ای که خاطره بدی را به یادش می‌آورد، یکراست در دهانش می‌کرد و قورتش می‌داد. آخرین‌بار دیدم تا دو روز پیژامه کودکی‌اش را بخاطر خاطرات بد شب ادراری‌اش تکه تکه می‌خورد! همه ترسم این بود که وقتی ازدواج کردیم از اخلاق‌های بابا خوشش نیاید و یک روز به صرف عصرانه بابا را بگذارد لای نان سنگک و بخورد! همه اینها به کنار، دفع کردن این همه وسیله برای کامران باید مرگ‌آور باشد و برای من مرگ زودهنگام شوهر، آن هم با آن همه بچه
قد و نیم‌قدی که می‌خواستم داشته باشم، ترسناک بود. هرچند بعد از چند‌سال شنیدم کامران بعد از خوردن نیمی از زندگی و همسرش فقط مقداری افتادگی روده پیدا کرده ‌است و زنده است! آن روزها بیشتر از این غول بیابانی جنتلمن می‌ترسیدم! می‌دانم شاید دوست داشتی پدرت یک خلبان جنتلمن باشد، اما در آخرین ملاقاتم با کامران و دیدن یکی از مسافرانش فکر کردم پدرت حتما باید یک توریست فرانسوی باشد…
تا بعد – مادرت
ادامه دارد...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 بهمن 1394 :: اناهیتا ...
با عرض پوزش از همه شما عزیزان من ممکنه وقت نکنم هر هفته جمعه داستان نامه هارو بزارم ولی مطمعن باشین تو همون هفته میزارمش 




ممنون




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 دی 1394 :: اناهیتا ...
میلاد حضرت عبد العظیم حسنی مبارک باااااااااااد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 دی 1394 :: اناهیتا ...

مهراوه شریفی نیا هم خندوانه ای شد

مهراوه شریفی نیا در تازه ترین پست اینستاگرامش نوشته بالاخره برای دیدن برنامه خندوانه مجبور شده گیرنده ی دیجیتال بگیرد.

شریفی نیا درباره ی رقابت های خندوانه نوشت:«پریشب به شدت از حذف شقایق دهقان ناراحت شدم چون سوژه ی انتخابی و اجراش رو خیلی دوست داشتم.و اما دیشب...تا قبل از خندوانه امیرمهدی ژوله رو ندیده بودم. فقط سر پیش تولید یکی دو تا کار یادمه که قرار بود متن رو بنویسه یا طنزنویسی کنه، به هرحال اسمش رو به عنوان نویسنده زیاد شنیده بودم. بیخود و بی دلیل تصورم ازش یک آدم به شدت نامرتب بود!!! فکر می کردم از این مردای ژولی پولی شلخته ست که یه بلوز تیره ی رنگ رو رفته می پوشه و هیچ وقت موهاش رو شونه نمی کنه و همه ی اتاقش پر از ته سیگار و کاغذ مچاله شده ست!!! بیخودی ...!!!ا»
 
مهراوه شریفی نیا ، مهراوه شریفی نیا اینستاگرام ، خندوانه

مهراوه شریفی نیا

این بازیگر ادامه داده: «اولین بار که ست آپ باکس روشن شد و کار کرد دیدم خندوانه داره پخش می شه ولی به جای رامبد جوان، یک مرد دیگه داره حرف می زنه و برنامه اجرا می کنه که من نمی شناسمش، لباس سفید پوشیده و خیلی هم بانشاط و تر و تمیزه. آخر برنامه بود و اون مرد حرفاش رو به دختر یک روزه اش گندم تقدیم کرد که به نظرم خیلی کار جذابی بود. از تشویق ها فهمیدم امیر مهدی ژوله ست!!! و به تصورات خودم کلی خندیدم. بعدتر که تو آپارات برنامه اش رو دیدم واقعا دل درد گرفتم از خنده. برنامهی دیشبش هم خیلی خوب بود. به غیر از نوشته و سوژه ی بسیار خوب و تفکربرانگیزش، در آوردن شلنگ قلیون از جیبش عالی بود. در نتیجه با وجود اجرای بسیار جالب و تحسین برانگیز امین حیایی رای من هم امیر مهدی ژوله ست.»

او در پی نوشت مطلبش هم این جملات را به متن اصلی اش اضافه کرده: «دیدم همه دارین براش تبلیغ می کنین گفتم منم به پاس اون همه خنده ی از ته دل، دِینِ خودم رو ادا کنم.»

مهراوه شریفی نیا به تازگی در دو سریال کیمیا و معمای شاه به ایفای نقش پرداخته است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 دی 1394 :: اناهیتا ...
سلام تصمیم گرفتم براتون یه داستان بزارم که هرهفته جمعه ها براتون میزارم اینم از نامه شماره یک

چگونه با پدرت آشنا شدم؟! / نامه شماره 1




مونا زارع طنزنویس روزنامه شهروند داستان دنباله دار طنزی را با عنوان "چگونه با پدرت آشنا شدم" در روزنامه شهروند می نویسد که هر هفته به چاپ می رسد و با استقبال بسیار خوبی مواجه شده است. ما نیز برای شما همراهان همیشگی مجله پرداد این داستان های زیبا و دنباله دار را قرار می دهیم. با ما همراه باشید.

چگونه با پدرت آشنا شدم؟! / نامه شماره 1

نامه شماره «۱» - دکتر بهروز

ساعت ۷ صبح یک روز جمعه بود که تصمیم گرفتم شوهر داشته باشم. دقیقا فردای عروسی دخترعمویم، از خواب که بیدار شدم دیدم جایش خالیست! پدرت را می‌گویم. اولش شک کردم نکند جای یک چیز دیگر خالی شده و من جای شوهر اشتباه گرفتم! دو سه باری در رختخواب غلت زدم و هر چقدر فکر کردم تا به یک نکته آبرومندانه‌تری برسم، باز می‌رسیدم به شوهر. یعنی حالا که فکر می‌کنم از همان عروسی دیشب دقیقا همان وقتی که همه مردها دم در سالن عروسی منتظر خانم‌ها ایستاده بودند و سرشان غر می‌زدند و کسی نبود عروسی را کوفتم کند و بچه را بیندازد روی دوشم تا با کفش پاشنه بلند، بچه تنبان خیس شده را خرکش کنم و با مژه نصفه کنده شده اشکم را دربیاورد که به‌‌خاطر خستگی‌اش نمی‌رویم دنبال عروس، دقیقا همان موقع، در اوج آزادی دلم شوهر خواست!‌ جای گند زدن پدرت در زندگی مجردی‌ام خالی بود و من تصمیم گرفتم جایش را پر کنم!

اولین گزینه‌ام بهروز پسر عمو اسدالله بود. چون که دم دست‌ترین گزینه بود. خانه‌شان کوچه پایینی بود. با خودم گفتم همین الان هم بخواهد من را بگیرد، با احتساب زمان ته ریش زدنش و توالت رفتنشان و رسیدنشان به این‌جا تا ۹ صبح دیگر ازدواج کرده‌ایم. موبایلم را برداشتم و به بهروز پیامک زدم: «کی وقت داری ازدواج کنیم؟»

می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است. اما عمو اسدالله می‌خندید و می‌گفت نطفه‌اش از خودم است، حرف مفت است! راست هم می‌گفت. هنوز هم عمو اسدالله با این هیکل و دو من سیبیل به کیسه صفرا می‌گوید صفورا! همیشه هم از این اندامش به نیکی یاد می‌‌کرد چون هم نام زن عمو است! هرچقدر هم بهروز می‌گفت صفرا یک کیسه بوگندوی ضایع است‌، باز هم عمو خودش را لوس می‌کرد و داد می‌زد کیسه صفورای من کیه؟؟ زن عمو هم هربار ریسه می‌رفت و می‌گفت: ‌من من‌! ‌با این حال می‌گفتند بهروز مغز پزشکی است! نه این‌که فکر کنی پزشک است نه! از وقتی یکی از دوره‌های کمک های اولیه را ثبت‌نام کرده بود و تنفس مصنوعی یاد گرفته بود، فامیل ندید بدید ما دکتر صدایش می‌کردند! زن‌عمو هم می‌گفت پسرش یکجور منحصر به فردی تنفس مصنوعی می‌دهد که تمام فرورفتگی‌ها آدم پف می‌کند می‌زند بیرون! خانوادگی می‌گفتند از وقتی بهروز این‌قدر مهارت پیدا کرده دیگر پایشان به دکتر باز نشده! یعنی اگر بهروز پدر تو می‌شد می‌توانستی افتخار بکنی که پدرت مکتبی جدید در علم پزشکی ایجاد کرده که یبوست و آرتروز و ورم پانکراس را هم با تنفس مصنوعی درمان می‌کند!

بهروز هنوز جوابم را نداده بود. یک حالت بیشتر نداشت؛ قضیه را کف دست زن عمو کیسه صفورا ‌گذاشته، او هم از ترس این وصلت خودش را به مردن زده! یعنی کارش این است! تا آن روز۶۲ بار بر سر هر قضیه‌ای که به مغزش فشار بیاورد سریع خودش را به مردن ‌زده بود تا فضا را متشنج کند! آخرین بار می‌خواست  ٨٥ تومان را جلوی جمع تقسیم بر سه کند. چون عددش رند نبود مغزش داغ کرد و خودش را به مردن زد تا کم نیاورد!

پیغامی از بهروز آمد: «نمی‌تونم! مامان صفورا مرده!»

از کوره در رفتم. پسرک بیکارِ بی‌عار یا شوخی‌اش گرفته بود یا بازی زن عمو را باور کرده بود.

برایش نوشتم: «‌محل نذار زنده میشه! کی میای خواستگاری؟»

دوباره بهروز پیغام داد: «‌مرده!»

در روز اول وارد چالش عروس و مادر شوهر بازی شده بودم خنده‌ام گرفت! از خنده سر و ته شده بودم که مامان با لباس مشکی در اتاقم را باز کرد. از شکل نشستنم روی صندلی جیغی کشید و گفت: «زن‌عمو صفورا جدی جدی مرد!»

زن‌عمو کیسه صفورا ساعت ۷ صبح جمعه مرده بود. بهروز و مادرش صفورا پیغام من را خوانده بودند و به حماقت من آن‌قدر خندیده بودند که باعث فشردگی عضلات قلب صفورا شده بود. بهروز هم تا توانسته بود تنفس مصنوعی وارد کرده بود و باعث ترکیدگی شش‌های مادرش شده بود! مرگ غم‌انگیزی بود. می‌گفتند جسد صفورا نیم متر با زمین فاصله داشت و هوای پر شده در بدنش خالی نمی‌شد! بهروز دیگر عمرا با من ازدواج می‌کرد. خودت هم میدانی که بهروز پدرت نشد اما فردای مرگ صفورا مسیر ازدواجم تغییر کرد و با کسی آشنا شدم که فکر کردم چرا پدرت یک خلبان  نباشد...!    

قربانت - مادرت

ادامه دارد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 دی 1394 :: اناهیتا ...

ریشهٔ واژه

عشق از عشقه گرفته شده و آن گیاهی است به نام لبلاب، چون بر درختی پیچد آن را بخشکاند. عشق صوری درخت جسم صاحبش را، خُشک و زردرو می‌کند، اما عشق معنوی بیخ درخت هستی اعتباری عاشق را خشک سازد و او را از خود بمیراند. عشق در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معنی کرده‌اند.

در گذشته تصور می‌شد که واژهٔ عشق ریشهٔ عربی دارد؛ ولی عربی و عبری هر دو از خانوادهٔ زبان های سامی اند، و واژه‌های ریشه‌دار سامی همواره در هر دو زبان عربی و عبری معنی‌های یکسان دارند؛ و عجیب است که واژهٔ «عشق» همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) هم خانواده‌است؛ ولی دیدگاه جدید پژوهشگران این است که واژهٔ «عشق» از iška اوستایی به معنی خواست، خواهش و گرایش ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژهٔ اوستایی iš به معنی «خواستن، گراییدن، آرزو کردن و جستجو کردن» پیوند دارد. هم‌چنین، به گواهی بهرام فره‌وشی، این واژه در فارسی میانه به شکلِ išt به معنی خواهش، گرایش، دارایی و توان‌گری است. خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشهٔ هندی و اروپایی (زبان آریاییان) نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن و جُستن می‌آید که شکل آن aisskā به چم خواست، گرایش و جستجو است. گذشته از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفته‌هایی از واژهٔ هندی و اروپایی نخستین ais بازمانده‌است.

فردوسی نیز که برای پاس‌داری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و هوشمندانه خودداری می‌کند ولی واژهٔ عشق را به آسانی و باانگیزه به کار می‌برد و با آن که آزادی سرایش به او توانایی می‌دهد که واژهٔ دیگری را جای‌گزین عشق کند، واژهٔ حُب را به کار نمی‌برد.

در زبان فارسی به کسی که دارای احساس عشق نسبت به کسی دیگر است، دلداده و به کسی که مورداحساس عشق طرف دیگر است؛ دلبر یا دلربا می‌گویند. واژه عشق در ادبیات فارسی به ویژه ادبیات غنایی، پایگاه و اهمیتی ویژه و والا دارد و بسیاری از شاعران پارسی، درباهٔ عشق و عاشقی، وصف معشوق و سختی‌های عاشقی، اشعاری با ارزش ادبی والا دارند. همچنین گاهی اوقات، این کلمه دربارهٔ عشق انسان به خدا نیز آمده‌است که در مقوله عرفان و مذهب می‌گنجد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   



مدیر وبلاگ : اناهیتا ...
نویسندگان
نظرسنجی
وضعیت وبلاگ از نظر شما چگونه است؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :